|
خامه خون گرید دگر بیداد بس
برگ ریزان اجل بر باد بس
بوی گل ، عطر سمین دیگر چه سود
شکوهء بلبل ز بیتابی گل هیهات بس
جام ، جا مانده ز ناکامی (می) کو میکده
طر قه و لبادهء درویش بر دیوار بس
اهل صحبت نیست دیگر پای یک منبر سخن
پیش امواج حوادث درد را فریاد بس
نالهء مرغ سحر دیگر نمی آید به گوش
شب نشینی در حریم یار بی مقدار بس
پیش نامردان خمودن تا به کی
سر به تعظیم و تکرم نزد هر بیمار بس
میرویم هر سو گریبان چاک از بی حرمتی
این پریشان حالی و این جان بی آرام بس
خون دل ما را نصیب از خوان افلاک ای دریغ
سوختن پروانه را از درد بی درمان بس
تار و پود هستیم بر باد رفت آوخ مرا
عشق بی معشوق در دیوان این دوار بس |