|
توی بن بست غریب
پشت بید مجنون
زیر اشک آسمون
میون هق ، هق باد
توی این چار دیواری
که بهش میگن اتاق
کنار پرتو لرزندهء شمع
سایهء ماهرویی رو دیوار
به نظر مضطرب و تر سان بود
گوئیا یک شبح حیران بود
شمع بیهوش شد از تندی باد
دیوار انگار سایه رو بلعید و برد
کس نپرسید که بود این سایه
که دمی آمد و
افسوس
نبودش
دلم رو آزرد
توی این خسته دلم چی میگذره
فاصله قد هزارتا پنجره
میون اتاق سردو تاریکم
مجنون سایهء گمگشته شدم
ناله هام دردناک و روح گداز
ای خدا مهمون این خونه کجاست
اگه این سایهء من بود
بگو
عشق آوارهء من کو
کجاست |