چه بگویم که در این دیر خراب
هیچ کس را خبر از یار نبود
جام با باده غریبی میکرد
هیچ کس همدم پروانه نبود
ابر را گریهء خونین همراه
باغ را نغمهء گل،ساز نبود
راه تاریک و خموش و پر درد
آسمان را خبر از ماه نبود
بوف کور خسته در تنگ غروب
نا له اش را کس خریدار نبود
دخت نیلوفری خورشید هم
آشیانش دگر افلاک نبود
آئینه پیچیده در غرقاب غم
زلف شبنم را دگر شانه نبود
کشتی سرگشتهء دریای داد
ناخدایش را دگر سامان نبود
آفتی زد آسمان را باد مرد
باد را جز لاشخور یاور نبود
دشنه بر خاک زد از دست خدا
زخم گیتی هم دوا درمان نبود
ای خدایا تا به کی شعرم شود
این نبود و آن نبود و آن نبود
...................................................
مهربانانم درود در آنچه که نگاشته ام
داد سخن داده ام از نویسنده و شاعرانی که کلام را به بیداد خواندند
اگر دل سپردید مرا نیز سهم پردازید
دادار یار