|
یاد داری ، وعدهء دیدارمان را
پشت خرمن های گندم
روی بالشت شقایق
گوشهء دریاچهء نیلوفری
بر سر تن پوش خاک
زیر چشم ماهتاب
هفت گنبد در خواب
و من
و تو
بیدار
میهمان در بزم مه رویان شب
گوش جان داده به ساز باربد
هم صدا با نی نوا
در سکوتی گویا
برگ برگ عشق را
با نت هم همه فریاد زدیم
یاد داری که به حرم نفست
زندگی را به قرانی دادم
تا تو را نوش کنم
تا در آغوش تو مدهوش شوم
گفته بودم گردبادم
میبرم با خود تو را
پاسخم دادی
بیا
لحظه شماری میکنم
گفتمت پروردهء شهر غمم
شعر آوازت شده
تنها نصیب و همدمم
جانم از این بیکسی خونین شده
دفتر شعرم اسیر نالهء سیمین شده
پاسخم دادی یه گرمی
پاسخم دادی که فر هادی و
بر غم تیشه از دل میزنی
یاد داری گفتمت دنیا هیاهوست
عشق هم افسون و جادوست
در خزان گیسوی شب
بامداد تشنه به مینوست
پاسخم دادی
که دل خوش دار
این هم بگذرد
و من آندم
نرم نرمک آمدم شوریده حال و
شرم گون
گفتمت با من در آمیز
که داد از دل بگیرم |