افسانه ای برای تو
در یک بامداد دل انگیز پائیزی ، خورشید بی تاب تر از همیشه ، اولین اشعه زرین خود را از پشت کوهی بلند و سر بفلک کشیده ، به زمینیان ارمـغان داشت . و روزی زیبا و دل انگیز را به مردمان نوید داد .
اما آن روز زمین شاهد طلوع خورشید دیگری نیز بود . خورشیدی بمراتب زیباتر و پرحرارت تراز خورشید آسمانی .
وماجرا این گونه شروع شد :
از درون کلبه ای زیبا که نظر هر بیننده ای را به خود جلب میکرد . دختری خارج شد .
وظهور خود را به جهانیان اعلام کرد .
دختری در نهایت وجاهت . بی اندازه قشنگ . آیتی از آیات حسن وجمال پروردگار .
با رخساری چون فرشتگان ، مجذوب کننده و مطلوب . موهائی بلند و سیاه ، به بلندای شب یلدا و به سیاهی شبق . و چشمانی تابناک تر از ستارگان . و لبانی که زمزمه عشق و محبت سر میدادند . و اندامی بس موزون . و حرکاتی همه دلربا . همه دلبرانه . و سرشتی پاک و اهورائی . و اندیشه ای کبریائی . سرشار از احساسی لطیف .
دختر داستان ما ، که نه . فرشته قشنگ داستان ما لحظه ای به آسمان نگریست . لحظه ای به افق خیره شد . و قدری متفکرانه ، پیرامونش را کاوید . پس آنگاه در جاده ای از چمنزار سبز گام نهاد. که میرفت تا به جنگلی بکر و وحشی . و همراه او پرندگان نغمه خوان و دل شاد ، مست و رها ترنمی دل انگیز سرداده و پرواز میکردند .
فرشته مهربان ما ، گلها را نوازش میکرد و برایشان از عشق میگفت . پرندگان را می نواخت و برایشان از اوج میگفت . خرگوشهای سپید و کوچک رادر آغوش پر مهر خود میگرفت و برایشان از جلگه های سبز می سرود .
فرشته داستان ما مهربانترین فرشته دنیا بود . و تمامی جانوران جنگل نیز عاشقانه دوستش داشتند و او را می ستودند .
بناگاه چشمان قشنگ فرشته در انتهای خط افق چیزی را دید . که گوئی در حرکت بود و پیش میامد . اندکی تامل کرد . ودلیجانی را دید که دو اسب سپید وزیبا آن را میکشیدند و جوانی را دید که افسار و لگام اسبها را در دست دارد و در کنارش گیتاری خودنمائی میکند .
دلیجان آمد وآمد تا به فرشته رسید .
برای لحظه ای نگاه جوان و فرشته در هم گره خورد . و جوان دختری را دید که زیباتر از او در دنیا وجود نداشت . و احساس کرد درامواج متلاطم دریای بیکران چشمان فرشته غوطه ور شده . هر دم بیشتر و بیشتر غرق دریای چشمان دلربای فرشته میشد . و اگر فرشته او را صدا نمیکرد برای ابد در چشمان آسمانی فرشته غرق میشد .
فرشته او را ندا در داد : جوان مهربان ، کیستی ؟ از کجا می آئی ؟ به کجا میروی ؟
و با خود چه داری ؟
و جوان مبهوت چهره ملکوتی فرشته و صدای ملیح و روحنواز او در پاسخ گفت :
از شهری دور و بی نام و نشان می آیم و به شهرهای بی نام ونشان تر میروم . نوازنده ای دوره گردم و نوای گیتارم مردمان را به شوق میاورد .
و در نزد مردمان ، آشیــل نام دارم .
حال تو بگو ای فرشته کبریائی ، تو کیستی ؟ اینجا چه می کنی ؟
رخسار ملکوتیت مهتاب پر فروغ را بیاد میاورد و صدایت آنچنان دلنشین است که آدمی را غرق رویاهای دور و دراز میکند .
فرشته پاسخ داد : دختری هستم که برای گلها ، پرندگان جانوران و جنگل و چشمه آواز میخوانم .
و در نزد آدمیان دریـــا نام دارم .
سپس لحظاتی هر دو در سکوت به هم خیره شدند . چه لحظات دلفریبی . چه اوقات جانفزائی . دقایقی بیاد ماندنی و فراموش ناشدنی .
آشیــل گیتارش را برداشت و تارهای آن را به انگشتانش نواخت . نوائی دلنواز دشت و جنگل را در بر گرفت . و در همین زمان دریــای زیبا نغمه ای جادوئی سر داد و شروع به خواندن کرد و نوای روحبخش صدایش فضا را آکند .
و آشیــل با خود اندیشید : چه صدای دلنشینی . چه ملکوتی . بی نظیر و بی همتا .
و ناگهان معجزه ای بوقوع پیوست .
هر آنچه را که دریــای زیبا میخواند در آسمان نقش می بست و به تصویر در می آمد .
و دریــا خواند از گلهای بهاری . از ترنم باران . از رقص دانه های برف در آسمان . از صدای آبشار وزلالی چشمه . از کوهساران شامخ . از مهتاب . از رقص کودکان روستائی . از رویش لاله های صحرائی . از امید ، آرزو ، طراوت ، نشاط و ...
و تمامی اینها در دل آسمان ، چون امواج دریا به رقص در آمدند .
آشیــل با خود گفت : شایسته است او را خواننده تصویرها بنامم .
و فرشته در حالی که چشمان زیبایش را بسته بود و سر کوچک و قشنگش را به حرکت در میاورد و دستانش را بهم گره زده بود . خواند و خواند تا اینکه سکوت کرد . و دیدگان دلربایش به نقطه ای دور و مبهم در افق خیره ماند . چه نگاه پر فروغی . چه نگاه تابناکی . نگاهی پر از غوغا .
و آشیــل محو تماشای جمال بیمثال او .
آشیــل با او گفت : ای فرشته آسمانی ، ای دریای شورانگیز با من همراه شو . تا به اتفاق رهسپار شویم در جاده های بی انتها . و گذر کنیم از روستاها و شهرها .
با نوای گیتار من و نغمه جادوئی صدای تو، غم را ازدل مردمان خواهیم راند و شادی و وجد و سرور را به آنان ارمغان میداریم .
فرشته زیبا به اطرافش نگریست . به کلبه اش . به پرندگان ، خرگوشها ، سنجابها به جنگل به کوه به بیشه زارسبز .
دقایقی در سکوتی مبهم گذشت . آنگاه دریــای وجاهت و حسن دستانش را به سمت آشیــل دراز کرد و آشیــل دستان پر از طراوت و نوازشگر او را در دست گرفت . و هردو سوار بر دلیجان رویاها ، در جاده ای بی انتها به حرکت در آمدند .
و از روستاها و شهرهای بسیاری گذشتند . و درهر کجا شادی و نشاط را به دل خسته از درد آدمیان نثار کردند
حقیقت به تاریخ پیوست . وتاریخ افسانه شد .
افسانه آشیــل نوازنده دوره گرد و دریــای مهر ، خواننده تصویرها .
حال اگر دیدید در آسمان شهر شما ، تصاویر زیبائی از گلها ، پرندگان، دریا ، چشمه ها
جنگل ، برف و باران و..... نقش بسته و به تلاطم در آمده . هرگز تعجب نکنید .
بدانید این دو دلداده . این دو عاشق و معشوق . این دو مهربان، به شهر شما وارد شده اند . تا با نوای گیتار آشیــل و نغمه سحر انگیز دریــای نازنین غم را از دلهای شما خارج و شادمانی را جایگزین آن کنند .
و این افسانه ای است در بطن تاریخ .
آشیـــل آذرمهر