تبليغاتX



Welcome....
Welcome......
من پارتم اشکانیم ارژنگ پاک مانیم
من پارتم اشکانیم ارژنگ پاک مانیم

از سپیدی صبح تا سایه گستر هور

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

Mon 29 Oct 2007-11:33 PM -الف_دریا

مهربانانم درود

نگاشتهء زیر را مهربان همراهم به من ارزانی داشتند

تا زیبندهءگلشن داد سازم

باشد که شما را نیز دلشاد کند بسان من

سپندار یار

و سپاس بر آشیل آذرمهر

لینک ثابت

Mon 29 Oct 2007-11:26 PM -الف_دریا

افسانه ای برای تو

 

 در یک بامداد دل انگیز پائیزی ، خورشید بی تاب تر از همیشه ، اولین اشعه زرین خود را از پشت کوهی بلند و سر بفلک کشیده ، به زمینیان ارمـغان داشت . و روزی زیبا و دل انگیز را به مردمان نوید داد .

اما آن روز زمین شاهد طلوع خورشید دیگری نیز بود . خورشیدی بمراتب زیباتر و پرحرارت تراز خورشید آسمانی .

وماجرا این گونه شروع شد :

از درون کلبه ای زیبا که نظر هر بیننده ای را به خود جلب میکرد . دختری خارج شد .

وظهور خود را به جهانیان اعلام کرد .

دختری در نهایت وجاهت . بی اندازه قشنگ . آیتی از آیات حسن وجمال پروردگار .

با رخساری چون فرشتگان ، مجذوب کننده و مطلوب . موهائی بلند و سیاه ، به بلندای شب یلدا و به سیاهی شبق . و چشمانی تابناک تر از ستارگان . و لبانی که زمزمه عشق و محبت سر میدادند . و اندامی بس موزون . و حرکاتی همه دلربا . همه دلبرانه . و سرشتی پاک و اهورائی . و اندیشه ای کبریائی . سرشار از احساسی لطیف .

دختر داستان ما ، که نه . فرشته قشنگ داستان ما لحظه ای به آسمان نگریست . لحظه ای به افق خیره شد . و قدری متفکرانه ، پیرامونش را کاوید . پس آنگاه در جاده ای از چمنزار سبز گام نهاد. که میرفت تا به جنگلی بکر و وحشی . و همراه او پرندگان نغمه خوان و دل شاد ، مست و رها ترنمی دل انگیز سرداده و پرواز میکردند .

فرشته مهربان ما ، گلها را نوازش میکرد و برایشان از عشق میگفت . پرندگان را می نواخت و برایشان از اوج میگفت . خرگوشهای سپید و کوچک رادر آغوش پر مهر خود میگرفت و برایشان از جلگه های سبز می سرود .  

فرشته داستان ما مهربانترین فرشته دنیا بود . و تمامی جانوران جنگل نیز عاشقانه دوستش داشتند و او را می ستودند .

بناگاه چشمان قشنگ فرشته در انتهای خط افق چیزی را دید . که گوئی در حرکت بود و پیش میامد . اندکی تامل کرد . ودلیجانی را دید که دو اسب سپید وزیبا آن را میکشیدند و جوانی را دید که افسار و لگام اسبها را در دست دارد و در کنارش گیتاری خودنمائی میکند .

دلیجان آمد وآمد تا به فرشته رسید .

برای لحظه ای نگاه جوان و فرشته در هم گره خورد . و جوان دختری را دید که زیباتر از او در دنیا وجود نداشت . و احساس کرد درامواج متلاطم دریای بیکران چشمان فرشته غوطه ور شده . هر دم بیشتر و بیشتر غرق دریای چشمان دلربای فرشته میشد . و اگر فرشته او را صدا نمیکرد برای ابد در چشمان آسمانی فرشته غرق میشد .

فرشته او را ندا در داد : جوان مهربان ، کیستی ؟ از کجا می آئی ؟ به کجا میروی ؟

و با خود چه داری ؟

و جوان مبهوت چهره ملکوتی فرشته و صدای ملیح و روحنواز او در پاسخ گفت :

از شهری دور و بی نام و نشان می آیم  و به شهرهای بی نام ونشان تر میروم . نوازنده ای دوره گردم و نوای گیتارم مردمان را به شوق میاورد .

و در نزد مردمان ، آشیــل نام دارم .

حال تو بگو ای فرشته کبریائی ، تو کیستی ؟ اینجا چه می کنی ؟

رخسار ملکوتیت مهتاب پر فروغ را بیاد میاورد و صدایت آنچنان دلنشین است که آدمی را غرق رویاهای دور و دراز میکند .

فرشته پاسخ داد : دختری هستم که برای گلها ، پرندگان جانوران و جنگل و چشمه آواز میخوانم .

و در نزد آدمیان دریـــا نام دارم .

سپس لحظاتی هر دو در سکوت به هم خیره شدند . چه لحظات دلفریبی . چه اوقات جانفزائی . دقایقی بیاد ماندنی و فراموش ناشدنی .

آشیــل گیتارش را برداشت و تارهای آن را به انگشتانش نواخت . نوائی دلنواز دشت و جنگل را در بر گرفت . و در همین زمان دریــای زیبا نغمه ای جادوئی سر داد و شروع به خواندن کرد و نوای روحبخش صدایش فضا را آکند .

و آشیــل با خود اندیشید : چه صدای دلنشینی . چه ملکوتی . بی نظیر و بی همتا .

و ناگهان معجزه ای بوقوع پیوست .

هر آنچه را که دریــای زیبا میخواند در آسمان نقش می بست و به تصویر در می آمد .

و دریــا خواند از گلهای بهاری . از ترنم باران . از رقص دانه های برف در آسمان . از صدای آبشار وزلالی چشمه . از کوهساران شامخ . از مهتاب . از رقص کودکان روستائی . از رویش لاله های صحرائی . از امید ، آرزو ، طراوت ، نشاط  و ...

و تمامی اینها در دل آسمان ، چون امواج دریا به رقص در آمدند .

آشیــل با خود گفت : شایسته است او را خواننده تصویرها بنامم  .

و فرشته در حالی که چشمان زیبایش را بسته بود و سر کوچک و قشنگش را به حرکت در میاورد و دستانش را بهم گره زده بود . خواند و خواند تا اینکه سکوت کرد . و دیدگان دلربایش به نقطه ای دور و مبهم در افق خیره ماند . چه نگاه پر فروغی . چه نگاه تابناکی . نگاهی پر از غوغا .

و آشیــل محو تماشای جمال بیمثال او .

آشیــل با  او گفت : ای فرشته آسمانی ، ای دریای شورانگیز با من همراه شو . تا به اتفاق رهسپار شویم در جاده های بی انتها . و گذر کنیم از روستاها و شهرها .

با نوای گیتار من و نغمه جادوئی صدای تو، غم را ازدل مردمان خواهیم راند و شادی و وجد و سرور را به آنان ارمغان میداریم .

فرشته زیبا به اطرافش نگریست . به کلبه اش . به پرندگان ، خرگوشها ، سنجابها به جنگل به کوه به بیشه زارسبز .

دقایقی در سکوتی مبهم گذشت . آنگاه دریــای وجاهت و حسن دستانش را به سمت آشیــل دراز کرد و آشیــل دستان پر از طراوت و نوازشگر او را در دست گرفت . و هردو سوار بر دلیجان رویاها ، در جاده ای بی انتها  به حرکت در آمدند .

و از روستاها و شهرهای بسیاری گذشتند . و درهر کجا شادی و نشاط را به دل خسته از درد آدمیان نثار کردند

حقیقت به تاریخ پیوست . وتاریخ افسانه شد .

افسانه آشیــل نوازنده دوره گرد و دریــای مهر ، خواننده تصویرها .

حال اگر دیدید در آسمان شهر شما ، تصاویر زیبائی از گلها ، پرندگان، دریا ، چشمه ها

جنگل ، برف و باران  و.....  نقش بسته و به تلاطم در آمده . هرگز تعجب نکنید .

بدانید این دو دلداده . این دو عاشق و معشوق . این دو مهربان، به شهر شما وارد شده اند . تا با نوای گیتار آشیــل و نغمه سحر انگیز دریــای نازنین غم را از دلهای شما خارج و شادمانی را جایگزین آن کنند .

و این افسانه ای است در بطن تاریخ .

 

آشیـــل آذرمهر

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به golshanedad میباشد.

::. من پارتم اشکانیم ارژنگ پاک مانیم .::