بیا و مرا بخوان
در نگاه روزگار
ببین چگونه به تاراج رفتن قلمم را
با کسالتی دردناک
به تماشا نشسته ام
آخر من مسکین
به کدامین جرم
از کوی دلدادگان
نا امید رفتم
چراغی نبود تا راهم روشن شود
پنجرهء دلم سیاه شد
به دیوار نشست
تنها
هم صدا با هذیانهای شب
قفل بر قافیهء شعرم زده ام
از آسمان خدا طنابی آویزان است
شاید گردنم را میخواند
شاید هم مرا
از دامن گنه آلود شب
بیرون میکشد
نمیدانم
تا به کی لبهای دیگران را
من به سخن بنشینم
مگر لبهایشان را
با سوزن کراهت دوخته اند
مگر من که هستم
مرده جسمی که
سالهاست زنده نفس میکشد
ریشهء خشکیده ای که عمریست
بیرون از خاک
زخمی پای رهگذران است
تن سوخته ای که
مامنش شده
خاطرهء سرد
آهایییییییی مردم
کو جرات آستینتان
خنجر بزنید این دل را
از زندان تن برهانیدش
نای پریدنش نیست
برهانیدش تا دیر نشده
کاش کسی اشکهایم را نقاشی میکرد
آنوقت غروب شرمگین میشد
کاش من زبان بودم و
کویر لبهایی که هرگز باز نشد
چه بگویم
زخم کهنه سر باز کرده
خونابه قی میکند
کفتار به معرکه میخواند
تا به کی لبهای دیگران را من
به سخن بنشینم
بدرانید حنجره را
تا لاشخوران شما را
به سفره هایشان نخوانده اند
بدرانید