|
مهر بانانم درود
دیرگاهی است که دلم نمیتواند کلامی بر زبان جاری کند
گویی در کوره راهی وا مانده ام
بدون هیچ چراغی
حتی ستارگان اسیر تاریکی غریب
نمیدانم کجا باید بروم
چه باید بکنم
دردی عجیب آزارم میدهد
دوستانم را دوست میدارم اما با من غریبند چرا؟
میخواهم بروم
شاید کمی آرام گیرم
یاران گرامی و نیک اندیشم
توانستم باز خواهم گشت
اما حال بدرود میگویمتان
سپندار یارتان
الف ـ دریا |