|
رو به سوی بوستان یاس سپیدم آرزوست
با نسیم کوی یار عشق و امیدم آرزوست
تا نگاهم میکند با چشم خمارش نگار
مستی آن دیده و ابرو کمانم آرزوست
خانه ام تاریک باشد بی چراغ روی یار
از شرار چهره اش من آفتابم آرزوست
تشنه ماندم در هیاهوی کویر
از لب نوشین او یک قطره آبم آرزوست
گر جهان باشد مرا سهم تمام از زندگی
چرخش آن قامت حتی با عتابم آرزوست
همچو شیرین خفته در آغوش دردی عن قریب
در دم آخر صدای تیشه از آن بیستونم آرزوست
گر بخوانم شعری از بهر دل آشفته ام
خون نوشت رابعه از عشق یارم آرزوست
چون نفس بیرون رود از سینه ام بی بودنش
مرگ را با آن همه جور و جفایم آرزوست
|