|
پنجشنبه ها خزان می شد
جمعه ها شعری تازه می نوشتم
و برای یار میفرستادم
شنبه ها یاس و پیچک ها
جوانه میزدند
ما رادیوی بزرگمان را
به قهوه چی محل فروختیم
صندلی های لهستانی را اما
خواستگاران خواهرم خریدند
تابستانها از پشت بام به کوچه پریدیم
زمستانها طول خیابان را پیاده رفتیم
و هر گاه که پنجشنبه ها خزان میشد
معلم هامان را کتک زدیم
برادر هایمان را تا زندان مشایعت کردیم
دفتر های شعرمان را سوزاندیم
و کتابهای قدیمی را چال کردیم
ما جمعه ها شعر تازه نوشتیم
تا شنبه ها
بهار را
به یاس و پیچک های جوان
بسپاریم
|